ایراج در سال 1390 از نگاهی دیگر
ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٠   کلمات کلیدی:

 باسلام دوستان در این نوشته میخواهم ایراج سال ۱۳۹۰ رابا نگاهی متفاوت توصیف کنم                                                                                                                           

امروز۲۶ اسفند ماه سال ۱۳۹۰ است ومن پس از چهار سال دوری از ایراج برای تعطیلات عید میخواهم به ایراج بروم هر چند اتوبوسها چند روز دیگر حرکت میکنند اما من امروز میخواهم بروم با اتوبوس میرم نایین در نایین هم چند ساعتی معطل میشوم وبا یک ماشینی چیزی خودم را به  ایراج میرسانم

 امروز ۲۷ اسفند ماه است(ساعت۱۰صبح)  تمام بدنم درد میکنه اینقدر که تو این ماشینها نشستم دیرزو راه افتادم امروز ساعت ۴ صبح رسیدم ایراج پاشم برم یه دوش بگیرم  داشتم میرفتم سمت حمام که مادر جانم گفت نفتمون تموم شده یه زنگ بزن خونه حاج محمد رضا(مسئول شعبه نفت) ببین نفت دارن حاج محمد رضا هم که طبق معمول گفت نه  نفت نیومده وفلان و..... ما از رایحه خوش خدمت فقط بوی پیازداغش مشاممان را آزرده واز پول نفت سر سفره هایمان هم فقط بوی نفتش اون هم وقتی از در شعبه نفت رد میشی  بهمون رسیده خلاصه بگذریم با اعصاب خورد زدیم از خونه بیرون گفتیم بریم یه تفریحی بکنیم یه سر به اردوگاه وزیارت بالا بزنیم اما وقتی به اردوگاه رسیدم اردوگاه همچنان شیک وقبراق بدون استفاده برای خودش حال میکرد رفتم به سمت زیارت بالا آنجا هم مثل همیشه فاطمه زن علی باقر را دیدم که با آن سن وسالش آمده بود چراغ امامزاده را نفت کنداین سکوت زیبا برایم وحشتناک جلوه میکرد چرا؟ چه خلوت وسوت وکور بود راهمان را کج کردیم به سمت شهرک آسفالتها کنده شده بود اما پارک کوچک ونقلی آنجا خود نمایی میکرد اما بچه ای را در حوالی پارک ندیدم و باد بود که بر تاب پارک سوار بود وبرای خودش تاب بازی میکردنمیدانم چگونه بود که مرغ آدمیزاد در ایراج پر نمیزد در همین اثنا نگاهم به مدرسه ابتدایی افتاد وخاطرات دوران کودکی برایم زنده شد به سمت مدرسه حرکت کردم تا  تجدید خاطراتی کنم به در مدرسه که رسیدم درب مدرسه را بسته دیدم اما امروز که روز تعطیل نبود به سمت دیگر مدرسه که از بیرون دید داشت رفتم نه باور نمیکنم این مدرسه ایراج من است اینگونه غریبانه به خواب رفته است ماهم به بازیاب تبدیل شدیم شیشه شکسته کلاسها،شیرآبی که نشت می داد وسطل آشغالی خالی نشده  از آخرین روزهای مدرسه تمام خاطراتم را لگد کوب کرد آنچنان بغض گلویم را گرفته بود که حتی نمیتوانستم گریه کنم با ذهنی در هم ریخته به سمت مخابرات راه افتادم که یک سری به آقا غلام بزنم در بین راه عبداله یگانه رادیدم چه پیر شده بود بعد از احوالپرسی گفت یادته چقدر شیطون بودی هر روز از مدیر کتک می خوردی ؟گفتم امادیگر نه دانش آموزی مانده، نه مدیری، نه ترکه ای عبداله فقط سری تکان داد وبه داخل خانه رفت ومن هم به سمت مخابرات آقا غلام مثل همیشه روی صندلیش نشسته بود  مشخص بود با دیدن من خوشحال شده است  بعد از چاق سلامتی آقا غلام برایم از این چند سال گفت مدرسه ابتدایی تعطیل شد ،چند تا جوونی هم که بودن ول کردند رفتند ،مدرسه راهنمایی هم ۱۲ تا دانش آموز بیشتر ندارد.معلم نداریم هزارتا بدبختی ریز ودرشت یه۱۰تادبیرستانی هم هستند که میرن مجتمع خور ما هم که تو ایراج گیر افتادیم با یه عده پیرمرد وپیرزن سر وکله میزنیم حق هم دارند نمیتونن از پس کارهای روزانه شان ور بیان و.....با آقا غلام خداحافظی کردم چنان سردردی گرفته بودم که نا خود آگاه به سمت خانه بهداشت راه افتادم چند نفر اونجا نشسته بودند ونفرین میکردن حق هم داشتند این دکترها همیشه قول میدهند که ما امروز میاییم اما بعد از چند ساعت  علافی وسر کار ماندن مردم نمی آیند رفتم پیش حسن دکتر گفتم یه بسته قرص مسکن حسن دکتر گفت قرص نداریم از مهرجون باید برامون قرص بیارن  من هم چیزی نگفتم از بهداری که آمدم بیرون چشمم به زمین خاکی فوتبال افتاد که پر از خار وعلفهای هرز شده بود واز فوتبالیست تنها هم خبری نیود ایا باز هم در این زمین گلی به ثمر می رسد با افکاری مغشوش به سمت خانه راه افتادم بد جور احساس گرسنگی میکردم اما مغازه حاج حبیب و حاج مهدی بسته بود آیا ایراج من در چند روز دیگر از این حال وهوا خارج میشود آیا عید این همه سکوت را که دیگربرایم زیبا نیست را زایل میکند اینبار هم کفشهایم را در آوردم وبا سرعت به سمت خانه دویدم من تحمل این همه حقارت وعقب ماندگی را نداشتم  نمیدانم چرا وقتی به خانه رسیدم صورتم خیس بود