سفربه کوير
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٢   کلمات کلیدی:

138378.jpg
«اولين قدم سفر سخت ترين قدم سفر است.» اين جمله اى است كه بسيار شنيده بودم ولى واقعاً ايمان آوردم. هميشه اگر عكسى را از جايى مى ديدم حسرت مى خوردم و الان باور دارم در همين دوروبر خودمان و با هزينه اى اندك معادل يك وعده غذا در رستوران هاى تهران مى شود مكان هاى باور نكردنى را ديد. ساعت نزديك ظهر را نشان مى داد كه وارد خور شديم _ براى داشتن سرپناه دنبال جايى دور از هياهو مى گشتيم و با ذهنيتى كه از قبل داشتيم به روستاى گرمه رفتيم _ بعد از طى مسافت ۲۰ كيلومترى به بيرون از شهر خور به روستاى گرمه مى رسيم. اين روستا هم مانند بقيه مناطق كويرى است ولى فرقش در اين است كه جاى زيبايى براى جذب توريست شده است. اهالى روستا برخلاف انتظار آماده اين پذيرايى هستند به رغم اينكه جز چند سبد حصيرى كه از جنس نخل خرما است چيزى براى عرضه ندارند وليكن احساس غريبى به ما دست نداد. مردمانى صميمى كه يقين دارند رفتار آنها باعث جذب گردشگران شده است. منزلى قديمى در پشت مسجد گرمه پذيراى  مسافران مختلف است چند روز سفر را براى شما همچون خانه خودتان گرم و صميمى به بار مى آورند. خانه شبيه هتل يا مسافرخانه تعبيه نشده بلكه منزل شخصى است كه مادر خانواده با روى خوش براى شما غذا تهيه مى كند. در بدو ورود دو شتر در جلوى منزل خودنمايى مى كنند كه نويد سفر كويرى را به شما مى دهد. رواق هاى خانه و راهرو هاى پى درپى شما را به شبستان هدايت مى كند كه نورگيرى در وسط دارد و چهار طرف آن اتاق است و راهرويى كه به سمت پشت بام هدايت تان مى كند. پشت بام مشرف به روستا است. در پشت سر نخلستان انبوه. آقا مازيار صاحب خانه اى است كه همسرش يك زن فرانسوى است و همين امر سبب شده كه گردشگران خارجى نيز در اين منطقه ديده شوند.
اهالى اين روستا در مورد نوع ارتباط با گردشگر آموزش ديده اند و امنيت بسيار مناسبى در اين روستا حكمفرما است به همين سبب ماشين را با اثاث هاى موجود آن روز ها در خيابان رها كرديم _ و هزار افسوس كه چنين جا هايى در اين مملكت كه كم هم نيست تنها محدود به تعدادى كمتر از انگشتان دست شده اند و آنها هم كه هستند همچون منزل دوستمان «آقا مازيار گرمه اى» بدون هيچ حمايت دولتى به فعاليت سخت خودشان ادامه مى دهند. كه وجود هر كمبودى در يك چنين مكان هايى جاى هيچ گله اى وجود ندارد.
در نزديكى روستاى گرمه كه حدود ۲۰ كيلومتر است مى توانيد عازم روستا هاى ارديب و ايراج شويد ولى قبل از آن به روستاى عروسان مى رسيد كه شامل چند منزل و باغ كوچك است. در كمى جلوتر به جاده خاكى مى رسيد كه شما را به سمت آبگرم آنجا هدايت مى كند كه به اسم آبگرم هم معروف بود. در بدو ورود به بنا هاى قديمى ولى مخروبه مى رسيد كه جلوى آن استخرى بزرگ كه تنها جاذبه  آن خزه هاى داخل آن است.
چند قدم جلوتر سروصداى مبهمى ما را كنجكاو كرد- در آلومينيومى كه فقط از صداى آن جنس اش مشخص مى شد و در داخل حوضچه اى گرد مشغول آب تنى بودند.
اولين چيزى كه چشم را مى ربايد ديوار هايى پر از درددل دوستان و يادگارى هايى كه همچون وبا دامن گير بنا هاى اين مرز و بوم شده است و جاى سئوال پيش مى آيد كه آدم ها چرا در موقعى كه بناى قديمى يا مكانى جذاب را مى بينند احساسات و خاطرات خود را در دفترى ثبت نمى كنند و يا شايد براى اين است كه ما را هم شريك احساسات جذاب و لحظه اى خودشان مى كنند.
پس از عبور از اين روستا به ارديب رسيديم. روستايى تميز، جذاب و با مردمانى مهمان نواز. پوشش گياهى عجيب كه كمتر جايى را همچون آنجا مى يابيد. نخل هاى غمگين در كنار سروهای هاى برافراشته و قدعلم كرده كه درختان ميوه مهربان و مظلوم را در پناه خود جاى داده اند، گندمزار هايى كه با هر نسيمى به رقص درمى آيند و چنان مبهوت مى شويد كه گويى خواب شما را فرا گرفته و شعر احمدرضا احمدى را زمزمه كرديم:
من تمام گندمزار را تنها آمده بودم
اسب مرا درو كردند
من فقط سپيدى اسب را گريستم
ارديب جمعيت بسيار كمى دارد كه همان تعداد نيز در كوچه ها ديده نمى شوند، گويى اين روستا را هر روز آب و جارو مى كنند. دو درخت سرو بسيار بلند كه بالغ بر ۳۰۰ سال عمر دارند از بيرون و از ميان جاده  خودنمايى مى كنند. ميوه هايى همچون بادام، انار، انجير، انگور و نارنج پذيراى شما هستند. ادامه اين تعاريف را در ۹ كيلومتر جلوتر در روستاى ايراج مى بينيد.
روستايى كه سروآن قدمت چند صدساله دارد و بلند است، و پرچم ايران به شكل بسيار عجيبى در روى آن به اهتزاز درآمده، روستايى كوهپايه اى با دو چشمه آب شيرين كه از بالاى كوه جارى است و به گفته اهالى  حدود ۲۵۰۰ نفر جمعيت دارد.
و قلعه مخروبه اى در بالاى روستا كه شما را مجذوب مى كند. در جلوى اين قلعه كه بايستيد شما مى توانيد دشتى عظيم را در جلوى خود نگاه كنيد.در ادامه اين راه به روستاى هفتومان مى توانيد سرى بزنيد كه از آنجا در ادامه به چوپانان خواهيد رسيد.در برگشت دوباره به سه راهى مى رسيم كه يك طرف آن شهر خور است در سمت راست حركت كرده و ۱۱ كيلومتر كه برويد به روستاى زيبا ورجان «ورنجان» مى رسيد. كه به گفته خودشان مهرگان بوده يعنى جشن هاى ايرانى كه به مهرگان معروف بوده است در جلوى اين روستا راهرويى است كه با طاق هاى خود سايه را بر سر شما نگه مى دارد تا بتوانيد راحت  تردد كنيد و به داخل روستا برويد، روستايى كه مردمانش همچون راهنماى يك موزه  از شما استقبال مى كنند و به مدت چند دقيقه همه بسيج شده و تمام آنجا را با دل و جان از ميان پشت بام هاى خانه هايشان به شما معرفى مى كنند. تعارف هاى زياد براى صرف غذا و پذيرايى كه واقعاً بى دريغ است شما را در فضايى دلنشين مى برد، برخلاف روستا هاى قبلى تنها نخلستان است و بس.
در ادامه مسير شما به آب انبارى عظيم مى رسيد كه هنوز پابرجاست و مسجدى كه مردم در آن در حال ترددند. در كنار آن خيابانى كه دو طرف آن تا چشم كار مى كند نخل است و چند كيلومتر مسير را طى مى كنيد تا باز هم دشتى را ببينيد.
در ميان روستا كه در گذشته بسيار ديدنى بوده و در حال حاضر جز خرابه هايى بيش نيست منازلى مى بينيد كه مالك آن خان بوده و معمولاً معمارى جالبى دارد چون حياط آنها پايين و در وسط بوده اتاق هاى  نشيمن دور تا دور در طبقه بالا است و نخل هايى كه در وسط حياط مى كاشتند، برگ هاى سبز آن در جلوى اتاق ها است و پايه هاى آن در پايين و در جايى كه هميشه سايه بوده و خنكى آن دل هر كويرى را جلا مى داده است.
حدود ۱۸ كيلومتر جلوتر شما به جايى به نام بياضيه مى رسيد، نسبتاً بزرگ است و در بدو ورود توجه  شما را آب انبار بزرگى به خود جلب مى كند. جايى كه كاملاً معمارى آن كاه گلى است و عجيب تر آنكه در وسط آنجا عمارتى مى بينيد داراى ۷ طبقه، از جنس كاه گل كه شبيه تئاتر شهر تهران مدور است و داخل آن كه راهرو هايى شما را به اتاق ها هدايت مى كنند و دور تا دور اين عمارت خندق بوده و با وجود كم آبى ك وير چنين چيزى نادر است. البته براى ديدن داخل آن بايد روز هايى باشد كه شانس آورده و مراسمى همچون فوتبال ايران و ژاپن و... نباشد تا سرپرست بازديد كه بقال روستا است شايد شما را به داخل رهنمون كند. در نزديكى هاى ظهر صداى طبلى به گوش رسيد كه جوان تر ها در روى نوك گنبدى آن را مى نواختند كه «ياحسين» روى آن نوشته شده است. پس از سئوال متوجه شديم كه نخلى كه بعداً آن را ديديم به وسيله جوان ها در كوچه هاى آنجا حركت مى كند و معروف به دعاى باران است و براى نزول باران نخل را به حركت درمى آورند و جالب آنجا است كه ساعت حركت اين نخل هميشه و در همه سال ها ثابت و مشخص است ولى بعضى وقت ها فوتبال هم مى تواند اين مراسم كهن را تحت الشعاع قرار داده و حتى ساعت حركت نخل را هم تغيير دهد. مردمانى كه ساكن شهر تهران هستند و هنوز منازل قديمى خود را حفظ كرده اند ولى گله دارند و به گفته بزرگتر ها جوان تر ها ديگر به دليل نبود تفريح و انگيزه كمتر و يا اصلاً مايل به عزيمت به جاى آبا و اجدادى خود نيستند... دريغا...
در ادامه راه به جايى كه بخش گفته مى شود به نام رباط پشت  بادام رسيديم كه در آنجا پمپ بنزين است و همين مركزيت شلوغى آنجا را دوچندان كرده و راه هاى ديگرى كه به آنجا ختم مى شود و به دليل رباط بزرگى كه در آنجا است به اين نام درآمده و باز هم صد بار دريغا كه با فضاى زيادى كه وجود دارد در جلوى كاروانسرايى كه ايستادن در وسط آن تن هر بيننده اى را مى لرزاند پمپ بنزين احداث شده تا كاملاً كاروانسرا در پس آن از بين برود و چشم نامحرمى به اين آثار ارزشمند نيفتد.
كاروانسرايى بزرگ كه دور تا دور آن اتاق است با آشپزخانه اى بزرگ و انبارى و آب انبار. از دروازه هاى آن مى توانيد به طبقه دوم و پشت بام برويد و جمله اى كه به گفته بزرگان نفس حق آدميان هيچ گاه از بين نمى رود را مى توانيد در آنجا حس كنيد و نگارنده به خود شخصاً وجود آدم ها و هياهوى آنها را در آنجا به گوش جان ديدم و شنيدم و چه بسا با مساعدت ميراث فرهنگى و ايرانگردى مى شد يك چنين جا هايى به مهمانسرا هاى بس عظيم تبديل شود تا ما هم گذشته خود را به دليل بى توجهى با دست خودمان از بين نبريم.
در رباط پشت  بادام كه سمت طبس حركت كرديم به سه راهى رسيديم كه هر دو جاده به طبس ختم مى شود ولى به دليل اينكه جاده قديمى دورتر است تردد در  آن صورت نمى گيرد ولى مسيرى زيبا است كه شما در آن مى توانيد به تعداد زيادى كاروانسرا برسيد ولى به دليل نامعلومى اين كاروانسرا ها در دست افرادى است كه تنها با دوربين هاى شكارى خود و با نگاهشان كه پر از سئوال است شما را بدرقه مى كنند تا به قلعه اى سنگى رسيديم كه به دليل نبود اطلاعات دقيق از زمان ساخت آن سند معتبرى نداريم. ولى بسيار ديدنى كه در ارتفاع تپه اى ساخته شده و ظاهراً در داخل آن بنايى جديد به وجود آمده و داراى زيرزمين هاى عظيم است كه بر اثر ريزش كف حياط قابل مشاهده است و مطمئناً ساعت ها شما را به فكر وامى دارد كه چه كسانى و چرا در اينجا زندگى مى كرده اند؟
طبس شهر معروفى كه در سال هاى نه چندان دور زلزله در آنجا دل هر ايرانى را همچون زلزله بم به درد آورد و تا سال ها مردم به فكر اين شهر بودند و هنوز هم اسم اين شهر با آن حادثه گره خورده است. باغ گلشن در اين جا جالب است در دل كوير و خشكى چشمه اى از وسط باغ گلشن عبور مى كند كه آنجا را سرسبز و به دور از فقر كويرى كرده است. پليكان هايى كه سمبل شهر طبس است و وجود آنها به گفته خودشان بركت است. پليكان هايى كه استقامت را مى توان بعد از زلزله از آنها آموخت و وفادارى شان نسبت به آن شهر قابل تعمق است. شهر طبس شما را بيشتر به ياد شهر هاى جنوبى مى اندازد. ميدان اصلى طبس مستطيل شكل است كه جاى خريد و فروش مايحتاج مردم است. آب انبار هايى كه هنوز در بين منازل مى درخشند و درختان نارنج و بوى آنها كه از ديوارها سرك مى كشند و گاه شما را نوازش مى كنند و نخل هايى كه همچون پدران صبور آنها هستند. ارگ طبس كه بسيار بزرگ است در خيابان اصلى است و متاسفانه بعد از وقوع زلزله خرابه اى بيش نمانده. ولى كماكان معمارى آن را مى توانيد حدس بزنيد و در كنار خيابان اصلى قابل تشخيص نيست و اگر شما اطلاعات نداشته باشيد به راحتى از كنار آن مى  گذريد، حداقل در ۱۰ سال گذشته كه به آنجا رفتيم هيچ اثر تعمير يا مرمت هم ديده نشد.
برگرفته شده از سایت شرق