یادش به خیر
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٠   کلمات کلیدی:

در این کوچه پس کوچه های خاک گرفته ،از این دیوارهای کاهگلی ،از این خشت های خام اگر نمی ،باران ببارد بوی خاک بلند می شود ،بوی آدمهای قدیمی ،آدمهائی که در کشک مال کشک سابیدند ،آدمهائی که در تنور کماچ پختند ،آدمهائی که دود لمپا خوردند ،آدمهائی که زیر کرسی خوابیدند و آدمهائی که این خشت های قدیمی پوسیده را ساختند و گذاشتند و رفتند. آرام آرام چرخید و چرخید ، ما آمدیم دیگردر این ویرانه ها جای ما نبود ، بوی کاهگل مشاممان را می آزارد ،خاک این کوچه ها واکس کفشهایمان را ضایع می کرد ، در این کوچه های تنگ و تاریک قدیمی دلمان می گرفت ،این دیوارهای رنگ پریده بوی مرگ می داد. بوی فراموشی و ما کوچ کردیم ،از همه این گذشته ها گذشتیم . برجهای شیشه ای و بتنی خیابانهای روشن موج سوم ، عصر کامپیوتر ، اینترنت و ماهواره دست در گردنمان کردند و شدیم آدمهای متمدن و فکرمان ،اندیشه های نو مسیرمان ،آزاد راه فردای بهتر ، خشت خام را در آتش کوره داغ کردیم ، کوچه های تنگ و تاریک را با منطق و بولدوزر لگد کردیم ،دعای تجدد خواندیم و کهنه ها را درتاریخ دفن کردیم .در روشنائی لامپها ی هالوژن ،در فقدان لمپا ها شانه با لا انداختیم و از فراز برجهای شیشه ای برای صداقت خشتها دست تکان دادیم . نه ،من صداقت کوچه های تنگ و تاریک را به همه دنیای روشن متمدن جدید ترجیح می دهم . من همه برجهای شیشه ای سر به فلک کشیده را به پای شرافتی که در سینه یک خشت خام نهفته است ذبح می کنم .من به خاک این کهنه های پوسیده نماز خواهم کرد که این خرابه ها همه تاریخ من است ،همه فرهنگ من .که اگر یکی از این خشت ها را بگیرند و همه موج سوم را یکجا در حلقومم کنند مغبونم . من به کاهگلی های فراموش شده مدیونم که این خرابه ها آبستن ،بوعلی و حافظ و امیرکبیر زائیدند ،نمی دانم این کاخهای خوش اندام چه تحفه ای در کام بشر ریخته اند و چه خواهند ریخت ؟! عجب زنجیر تمدن و تکنولوژی به پایمان کردند و شدیم برده های متمدن !نه سیاه ،که سفید سفید . نه عریان و ژولیده که با کت و شلوار کروات ونه به زور که رام رام به تاریخمان لگد زدیم وبر صورت دیوارهای شریفمان آب دهان انداختیم و همه ی میراث را به استهزا گرفتیم . نه من نمی ترسم ، نمی ترسم که زلزله ای بیاید و خشت های خام را ببلعد ، نمی ترسم که زمین بغرد و کوچه های تنگ و تاریک شهر را در خود فرو برد ، نمی ترسم که سینه زمین به جوش آید و سقفهای طاق ضربی را بر سر هیچکس خراب کند که اینها باشند و نباشند در ذهن من قاب شده اند ، چون مدالی به سینه افکار من چسبیده اند . همه  دلهره من از لرزش کوچکی است که ذهنی را بلرزاند که قاب خشتهای خام را از دیوار ذهنها بکند و اگر از آن زلزله هزاران هزار کشته می شوند از این لرزش ،نسلی به بردگی و رذالت خواهد افتاد . این تمدن ،این رفاه و این تکنولوژی ارزانی آن جماعتی که عظمت را در ورزشگاه مدرن المپیک آتن می بیند . من به همین دربهای چوبی شکسته و کلونهای با وفایشان دل خوش کر ده ام و از این مصیبت هولناک "تمدن زدگی " به خانه های خشت و گلی پناه برده ام .  اگر افیون دنیای متمدن و آماده خوری نعشه مان کرده است ،اگر جسارت گلاویز شدن با این هیو لای هزار سر را نداریم ، لا اقل به افتخار نا بودی تاریخمان هورا نکشیم و اگر می توانیم به قول کنفوسیوس حکیم "به جای لعن تاریکی یک شمع روشن کنیم ".