پيامی از يک ايراجی در غربت
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱۸   کلمات کلیدی:

نویسنده :یک ایراجی در غربت                   پنجشنبه۱۸/۱۱/۸۶

بابا ايول به خدا.
محمد آقا من که نمی دونم شما چه کسی هستی ولی واقعا حض کردم. نگاه جدی به روستا و مشکلاتش و شم سياسی شما من را در تهران متحير کرده!!! امروز کارهایم را آورده بودم خونه و الان بايد بشنيم کلی پرونده رسيدگی کنم ولی چند ساعته که دلم نمی ايد از وبلاگت برم بيرون. ميخکوب مانده ام. بابا تو ديگه کی هستی؛ دست همه را بستی. خيلی چاکريم. بابا دمت گرم ای افتخار ايراج که قلم زيبايی هم داری - دوست داريم. راستی شماها در ايراج زندگی ميکنيد يا تهران؟

بچه کویر :ای بابا شرمنده مون کردی عرق شرمندگی شُر شُر داره از این پیشونیمون می چکه ما وظیفه مون را انجام میدیم کاش بعضیها از شما یاد بگیرن که به جای قوت قلب ما را سنگ روی یخ می کنن ای خدا به کی بگم