یک داستان فوق العاده جالب!!!
ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱   کلمات کلیدی:

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود. با تعجب دید که تخت خواب مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم روی بالش گذاشته شده و روش نوشته شده پدر!

با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند:

پدر عزیزم! با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با تو و مادر رو بگیرم. من احساسات واقعی ام را با stacy پیدا کردم. او واقعا معرکه است. اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت. به خاطر تیز بینی هاش، خالکوبی هاش، لباس های تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست پدر ، اون حامله است. stacy به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رویای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. stacy چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعا به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم ، و برای تجارت ، با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستند برای تمام کوکائین ها و اکستازی هایی که می خواهیم. در ضمن دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه و stacy بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر. من 15 سالمه و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. مطمئنم که یک روز برای دیدارتون برمی گردیم ، اون وقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.

با عشق،

پسرت john

--------------------------------------------------------------

پاورقی: پدر جان، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست. من بالا هستم توی خونه ی Tommy. فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بد تری هم هست نسبت به کارنامه ی مدرسه ام که روی میزمه. دوستت دارم ! هر وقت برای اومدن به خونه امن بود بهم زنگ بزن.